میخواستم گلهای بنفشه
گوشه ی موهای طلایی ام سنجاق کنم
پادشاه نگذاشت.
موهایم را چیدم.
میخواستم بچگی ام را بپرم
پادشاه نگذاشت
همه جا هواپیما می پرید.
میخواستم بنویسم
پادشاهی دیگر
مرا سانسور کرد.
موهایم زیر اجبار سفید شد
نفهمیده بودم.
بنفشه ها رنگشان پرید
نفهمیده بودم.
موهایم از ۶ سالگی درد دارد
شاید می خواستند آبشاری مواج باشند که از سرچشمه خشکید.
رنگهایی که تشخیص میدهم اینهاست :
سیاه
سرمه ای
قهوه ای
برای پادشاه نامه نوشتم
مشغول عبادت بود
مرا نخواند.
به کاغذهای اینترنتی پناه بردم
فرستاده ی پادشاه
کاغذهایم را هک کرد .
خواب که می روم
رنگهای زیبا میبینم
بنفش
سپید
سبز
آبی
یادم می آید مدیر مدرسه جورابهای رنگی ام را از پایم بیرون کشید
می گفت :
درس بخوان...این رنگها از راه بدرت می کند.
و من درس خواندم فقط.
و جورابهای رنگی را کنج کمد جا گذاشتم...
اما یواشکی همه اش می خواستم زمستان باشد
تا توی پوتین
جوراب سرخم را دلخوش باشم.
حالا هم که می خواهم بچه ای داشته باشم
میترسم.
همه ی هراس من این است که لالایی اش
آزیر خطر باشد.
نویسنده : شراره جمشید
مرز اندیشهhttp://marzeandishe.persianblog.ir/
+
نوشته شده در
Sat 19 Jul 2008 ساعت 0:6 توسط ش ر ا ر ه . ج م ش ی د
|